تبليغاتX
حرف آخر

حرف آخر

غریبه ....

 

 

من غریبه دیروز, آشنای امروز و فراموش شوده فردایم پس در آشنایی امروز مینگرم تا در فراموشی فردا یادم کنی نمیدانم این زبان قاصر منه که نمی توند کلمات را بر باب میل غم دلم بنویسد یا اصلا واژی پیدا نمی شه نمیدانم: قلبم يخ كرده ... مغزم قفل كرده .... چيزي كه دلم بخواد
و در موردش بنويسم گم شده
از عشق بگم .... از انتظار... از درد جدايي .... از نارفيقي ... از بي وفايي .... نمي دونم .... نمي دونم ... هيچ كدوم از اينا ارومم نمي كنه .. ديگه هيچ كدوم از اينا برام معني نداره .... اصلا چه فايده داشت اين نوشتنها و گفتن ها .. اينهمه از عشق و دوستي ، نوشتم چي شد به كجا رسيدم ..... اوني كه بايد مي فهميد، نفهميد ..... اوني كه بايد رسم وفا ياد مي گرفت نگرفت .... ديگه به هيچي اعتماد ندارم ..... تمام كتابهاي شعرمو زير و رو كردم ..... هيچ كدومش نمي تونن حال دلمو بفهمن  آری همون دلی که  تورا بیش از قطره شبنمی که بر روی گلبرگ گل احساس لطافت دارد دوست داشت اما افسوس که امروز هر قطره اشک باقطره دیگری آمیخته و غزل جدایی را به این دل شکسته هدیه میکند, آری از حقیقت تا دروغ فاصله خیلی کم ,نه  " نه دلم واست تنگ نشوده" شوده تنها دروغ من چرا دلتنگ تو باشم /چرا عکس تورو ببوسم /چرا تو خلوت شبهام چشم به راه تو بدوزم توی که نموندی پیشم  توی که از جدا شودن نوشتی روی تن زخمیه هر دردم با اینکه با اشکام   نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ.
 به تو گفتم باورم کن در میان این همه فاصله ها تو با خنده ای نوشتی هم نفس خدا نگهدار پس بنویس مهلت ماندن فقط یک نفس بود سهم من از همه دنیا یک قفس بود. آری سهم من از  تو و با تو بودن  فقط یک داغ جدایی بر تنی که مثل دستات سرد و سرد , و یک غروری که به قیمت  هیچی فروخته شود.عزیز منتظر نباش كه شبي بشنوي از اين دلبستگي هاي ساده ، دل بريده ام ! كه عزيز باراني ام را در جاده اي جا گذاشتم يا در آسمان ، به ستاره ي ديگري سلام كردم توقعي از تو ندارم اگر دوست نداري درهمان دامنه ها و  دور از  دريا بمان هر جور تو راحتي ... باران زده من, همين  یاد چشمان قشنگت که تو دفتر زندگیم به یادگاری مانده براي روشن كردن اتاق تنهاييم كافيست من كه اين جا كاري نمي كنم فقط گهگاهان واژه دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:59  توسط زینب  | 

شاه ماهی غزلهایم شده ای ....

 

شاه ماهی غزلهایم شده ای
بی آنکه بدانی
بی آنکه بخوانی
تشبیهت میکنم به ماه
به ماه بی هاله
گیسوان رقصان تو
موج موج اندامت را
دو چندان با شکوه می گرداند
دو شاخه از تن تندیس
گشوده می شود آرام در رشته امواج با ناز
دریا همینجاست شاهماهی

در آستانه طواف
در هزار حلقه سرگیجه دوار
در پیچ و خم دستانت
پیچ و خم افکارت گم است انگار
در میان این رامشگریها
تویی که دیگران در کنارت تن هایی هستند تنها
با سیمایی که زیبایی کهن دارد زیبایی شرقی
چشمان سیاهی که می کشاند
هزار شعاع چشم را به درون خود
و طلسم جادویی یک رقص
و آنچه تو میدانی و گفتنی نیست
...همه گم میشوند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:45  توسط زینب  | 

مهربانی ممنوع !

 

 

مهربانی ممنوع !
دست سوزنده مشتاقت را
در نهانخانه جیبت بگذار
تا که پابند نباشی به کسی دست بدهی
خارهایی هستند که ز سر پنجه دوست, با سرانگشتانت می جنگند
دوستی مسخره است
مهربانی ممنوع !
و تو ای دوست ترین
در نهانخانه جیبت بگذار, دست سوزنده مشتاقت را
من و تو
باید از سلسله بایدها, دستهامان را زنجیر کنیم
با زبان دگران لحظه هامان را تفسیر کنیم
و نگوئیم که بازیگر یک قصه معتبریم
کاش میدانستی
که نباید حس کرد,که نباید دل بست
در فضایی که پر از همهمه آدمهاست
من گرفتارترین تنهایم, تو گرفتارترین
دل ما بسته وابستگی است
قصه ماندن ما, طرح یک خستگی است؟!...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:44  توسط زینب  |